|
سلام بر دوستان گلمممممم از اونجایی که این پست طولانیه پیشنهاد میدم اگه بچه تون رو گازه یا احیانا با تل کانکت شدید آفلاین بخونید یا اصلا نخونید خوب من پنج شنبه شب به طور کاملا ناگهانی تصمیم گرفتم که جمعه یعنی فرداش برم نمایشگاه کتاب چون چندین تا کتاب بسیار بسیار مهم واسه دانشگاهم میخواستم صبح روز بعد با صدای مرغ همسایه از خواب برخواستیم و رخت و لباسمان را بپوشیدیم و همراه با پدر گرام و صد البته دوستمان عازم نمایشگاه شدیم پس از آن نیز با چشمانی اشکبار از پدر تقاضا کردیم سر جدشان دنبال ما نیایند ما کنار ورودی خرمشهر پیاده شدیم اولش که خیلی خلوت بود همین جور داشتیم میرفتیم چشممون خورد به "وضو خانه خواهران"! بعد هم اومدیم بیرون من گفتم یه لحظه بشینیم لب جدول من بند کفشامو ببندم که یه تانکر آب پاش اومد و یه صفایی به هیکل ما داد دیگه راه افتادیم به سمت غرفه ها که یهو کاملا اتفاقی دایی احمد اینا رو دیدیم خیلی خسته شدیم رفتیم رو پله ها یکم بشینیم که دیگه دایی احمد ما سه تا رو سورپرایز کرد و چند تا جعبه بزرگ گز که واسمون سوغاتی آورده بود بهمون داد تو بلندگو هی میگفتن بچه فلان قدی اسمشم اینه گم شده آخه من نمیدونم تو اون شلوغی آدم عاقل واسه چی باید بچه ۳ ساله و اینا رو بیاره نمایشگاه؟! بعد اون گزهای فوق العاده ای که براتون تعریف کردم یه بستنی هم خوردیم و باز گفتیم یه ثوابی ببریم رفتیم وضوخانه دایی احمد دنبال یه ناشر به خصوص بود ولی گذاشته بودنش سر کار آدرس یه غرفه دیگه رو بهش داده بودن میثم هم دنبال کتابهای کامپیوتر میگشت که خوشبختانه پیدا نکرد!!! چون دیگه ما از شدت خستگی و گرسنگی داشتیم جان به جان آفرین تسلیم میکردیم. در آخر هم رفتیم اون وسط صحن مستقر شدیم تا اینکه دو تا از دوستان وبلاگ نویس دیگه "فنچ" و "دلارام جونمون!" بهمون ملحق شدن و دیگه مراسم خداحافظی رو به جا آوردیم .من و دوستم و دایی احمد رهسپار ترمینال شدیم. * اگه اونجا ویلچری فرقونی چیزی کرایه میدادن قطعا من به بالاترین قیمت میگرفتم هنوزم پاهام درد میکنهههههههه *موبایل میثم نسوخت!!!معجزه اس * این سوال خیلی حیاتیه حتما" جواب بدین: هورمون تو بدن آدم "ترشح" میشه یا "تشریح" ؟؟؟ * دایی احمد نماینده رسمی اصفهانه! کلی تعریف شهرشونو کرد *تو یکی از قسمتها حذب الله غرفه داشت فک کن * یه کاغذ لوله شده اونجا بی مصرف موند حیف شد حیف ... بازم حیف * یه جا مامانه داشت دست دخترشو میکشید دختره کوشولو بود بعد هی گریه میکرد میگفت:بابا کجایی مامان داره منو دعوا میکنه *یه جمله قصار از دوستم:با هم بخندیم به هم نخندیم *گشت ارشاد٬ پایگاه انتقال خون؟!جاشون اونجا بود؟؟؟؟؟ * کاملا" بی ربط >>>>> * روز خیلی خوبی بود وخـــــــــــــــیلی خوش گذشت جای همه تون خالی + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 0:46 توسط N!L00 |
حتما" باید حرف بزنم؟! فعلا" حرفی برای گفتن نیس .... بعد نوشت ، از طرف دایی احمد : اینجا هیچ کسی از زندگی سیر نیست. خیالتون تخت تخت ! ( دوبار گفتم تخت ، یعنی تخت دو نفره این عکسی هم که مشاهده می کنید یکی از مرفحین بی درد جامعه را نشون می ده که از بس خورده سیر شده. دشمن هم وقتی داشته این حرف را می زده ازش عکس گرفته و استفاده سو کرده پس بی خود خاطر خودتون را مکدر نفرمائید هیچ جا خبری نیست یعنی قرار نبود خبری باشه + نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 20:35 توسط N!L00 |
سلام دو سه تان چه خبرا؟خوشششش میگذره؟اوضاع بر وفق مراده؟ اینا چه اهمیت داره!!!مهم اینه که روزا دارن میرن و تو باید حواست باشه ازشون استفاده کنی٬بهره برداری چمیدونم از همین چیزا که یه عده آدم خوشحال میان تو تلویزیون وهر روز واست بلغور میکنن...نمونه اش من! خواب دانشگاه درس٬درس دانشگاه خواب! روزای تعطیلم که خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااب! یاسی راس میگفتا گفت سر سال تحویل خوابیدی دیگه تا آخر سال خوابی خواب بهترینه البته یه خواب راحت! یادمه ترمهای پیش یکی از استادامون میگفت وقتی میخواین بخوابین پتو رو بکشین رو سرتون و یه لحظه فک کنین مردین! اگه جدا" بری تو نخش خیلی ترس داره هاااا مُردنو نمیگم اینکه ببینی دیگه تموم شد! تو موندی و یه عالمه کارهای ؟؟؟ ساعتو میذارمو میخوابم ... یه سگ سیاه وحشی داره دنبالم میکنه منم نمیتونم فرار کنم اومد نزدیکمم... میپرم از خواب یه لیوان آب میخورم دوباره ... خونه مون داره میسوزه من جیغ میزنم کمک میخوام گرماشو احساس میکنم ... پا میشم تمام صورتم عرق کرده میرم صورتمو میشورم تصمیم میگیرم نخوابم یه کتاب برمیدارم و زل میزنم بهش ... دارم راه میرم یهو زیر پام خالی میشه از یه دره عمیق آویزونم دستام شل میشه دارم میوفتم..بوم از تخت افتادم پایین!حالا پایین تخت چیه یه چندین تا لیوان و بشقاب و چااااقو! البته بدون آشغالاش خوابهای من بالاترین درجه وضوح و رنگ بندی داره کیفیت در حد فیلمهای هالیوودی خیلی وقته که خواب خوب ندیدم از اونا که دوس داری هیچ وقت بیدار نشی یا اگه بیدار شدی بخوابی و بقیه شو ببینی * از اون روز که استاد سر کلاس با ما حرف زد حالم بهتره * به نظرت میشه تو ۲۰ سالگی دوباره از نو شروع کرد؟! یا دیره؟ آدما متولد میشن اون موقعی که خودشون بخوان اینم یه جمله قصار از من!!! ..... سوووووووت * به شدت هوای شمال و کردم جنگل ٬ دریا٬ هوای تمیز٬صدای امواج بارووووون ... و باران! میخوام بخوابم ... لطفا" بیدارم نکن! آدما راحت میتونن دروغ بگن نمونه اش پی نوشت اول!! "آدما"... هه ... چه توهمی!!! + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 20:29 توسط N!L00 |
|
| ||||||