اینکه تو یه جمع باشی کلی آدم دور و برت باشن و احساس تنهایی کنی ...
اینکه تو خونه باشی کنار پدر و مادرت و احساس تنهایی کنی ...
اینکه بیرون بری با دوستات و احساس تنهایی کنی ...
اینکه بین این همه آدمی که اطرافتن حتی یه نفر نباشه که ....
اینکه دلت خون باشه و بخندی ... قهقهه بزنی ....
اینکه همه چیز و بریزی تو دلت ...خیلی سخته!!!
اینکه دوس داشته باشی اون دفتر بی صاحاب زندگیتو ببندی ولی نتونی!!!
اینکه تو اوج جوونی احساس فرسودگی و پیری کنی ...
چقدر خوب دارم نقشمو واسه بقیه بازی میکنم!!!عالیه ... ولی خودمو نمیتونم گول بزنم اینم یه بدبختیه دیگه!!!
* کی گفته ما تو زندگی و سرنوشتمون اختیار داریم؟!
* دقت کردی پستهام یکی در میون شاد و غمگین شده؟دقیقا مث الان خودم یه اشاره کافیه تا سیل اشکهام روون بشه با یه اشاره ام میخندم چقدر تلخ!
* کاش ... کاش ... کاش ....
* ببخش اگه ناراحتت کردم ...
برای دادن گل به دیگران منتظر مراسم تدفین آنها نباشید
پشت سرتو نگاه کن!!! تو سالی که گذشت چند تا دلو شکستی؟!چند تا دلو بدست اوردی؟! اشک چند تا چشمو در اوردی؟!چند تا روح رو ازردی؟!کدوم بیچاره رو چاره کردی؟!چه زخمهایی رو التیام بخشیدی؟!یادت هست ...
منو ببین ...
آره با توئم با تو که فک میکنی خیلی خوبی ...
جواب اون اشکها اون زخمها اون روح آزرده رو یه روز پس میدی!!!
و اون دل شکسته ....
تویی که راست راست راه میری٬ با آدمها بازی میکنی لگدشون میکنی له شون میکنی ... تو یه روزی خم میشی ... خیلی زود ...
صدای اون دل شکسته رو تو اگه نشنیدی خدا شنید ...
اون زخمهایی که گذاشتی خوب نمیشن ... خیلی عمیقن ...
چه ساده میگذری ... از این همه گناه ...
چه راحت چشماتو میبندی ...
اما چشمای من ...

*آنگاه که غرور کسی را له میکنی٬آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی٬آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی٬آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری٬آنگاه که حتی گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی٬آنگاه که خدا را میبینی و بنده خدا را نادیده می انگاری٬میخواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ ... به سوی کدام قبله نماز میگزاری ... که دیگران نگزارده اند*
اووووووووووووف ... بالاخره این غیبت صغری هم به سر رسید برگشتم چقدر مهم!!!
دوباره دپ زدم ... همیشه همین طورم ... هر چند وقت میرم تو لاک خودم ... حوصله هیچی رو ندارم .... نمیدونم چه کوفتیه؟!... ولی اینبار خیلی سخت بود یه جورایی له شدم ...
فکر ... فکر ... فکر ... کاش این مخم واسه چند لحظه ام که شده خفه میشد!!!
این روزا شبیه آدمیم که شنا بلد نیست و افتاده تو یه رودخونه عمیق و پر خروش ...
جریان آبه که منو با خودش میبره ... به هر طرف که بخواد...تنها کاری که میکنم اینه که خودمو از سنگهای تو مسیر حفظ کنم...همین!!!
میدونی به نظرم الکی خوش بودن و خندیدن هم حدی داره ... این چند وقته انقدر خندیدم که حالم از خنده های خودم بهم میخوره ...ولی خب ظاهر و باید حفظ کرد نه؟... کی به کیه ؟؟؟ کی واسش مهمه دردت چیه؟؟؟کی؟؟؟...هیچکس!!!
دید و بازدیدها تقریبا تموم شد ...
جاهایی که دوس داشتم رفتم و جاهایی که نخواستم نرفتم ... راحت!!!
من نمیدونم کجای دنیا به کسایی که عید به عید میبینیشون و در طول سال حتی یه زنگ هم نمیزنن ببینن مردی یا زنده ای میگن فامیل؟؟؟
حرف هم بزنی میگن بزرگترن ... خوب باشن!!!بزرگی به فهم و شعور آدماس نه به سن و سال ...
بگذریم ... من برم یکم خونه رو بذارم رو ویبره شاید حالم بهتر شد!!!
راستی خانوم سه نقطه عزیز:
یه سال به سنت اضافه شد تو هنوز آدم نشدی؟؟؟بابا به چه زبونی بگم تا از وب من گم شی بیرون!!!!!!بدبخت خودتی و جد و آبادات ... مرگ هم بخوره تو سرت ... آخه من تا حلوای تو رو نخورم که نمی میرم...مریض روانی!!!بذار دهنم بسته بمونه...
عیدتون مبااااااااااااااااااااااااااااااارک ![]()
من گفتم الان بیام نت همه منو مسخره میکنید میگین روز عید هم پا شدی اومدی نت!!!
دیدم نه همه جلوتر از من اومدن![]()
من که سر سال تحویل خواب بودم![]()
ولی خداییش اصلا تحمل سال تحویل و ندارم وقتی که یه سری ..
به هر حال خواب بودن دلیل بر این نمیشد که عیدی نگیرم![]()
![]()
!!!
یه حسی بهم میگه امسال سال خیلی خوبیه ....
امیدوارم همین جور باشه ... اصلا امسال باید کلی اتفاق خوب بیفته...
پ.ن۱:خدایا تو دل این مخابرات بنداز این عیدی ما رو بی نت نکنن
..
پ.ن۲:اطلس خانوم ما مخلصیم
!!!
جوک روز: من تو عید درس خواهم خواند![]()
![]()
...