تبليغاتX
تلخ...اما دوست داشتنی!
تلخ...اما دوست داشتنی!
46
سلام  

عجب حکایتی داشت این پست قبلی هر کی یه برداشت کرده بود واسم جالب بود ... فقط این وسط دیگه چرا منو سیگاری کردین من خیلی وقته ترک کردم!!!

"اون روز" هم معنی های متفاوتی داشت ... اصلا" من برم طراح سوالهای کنکور بشم انقدر پستهای مفهومی میدم

هیچ خبر خاصی نیست همه چی سر جاشه فعلا" کسل میباشیم!!!

دیروز فقط واسه وقت گذرونی گفتم یه سری به کتابخونه دانشگاه بزنم وای که چقدر من بدم میاد از این جماعت خرخون اصلا" انگار خدا اینا رو خلق کرده واسه درس خوندن تو زندگی به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکنن جز درس٬ هیچی واسشون جذابیت ندارهمنم رفتم  یکم ارشادشون کنم ...

اول با یه نگاه عمقی منطقه رو دید زدم بعد رفتم وسط  یه چند تا از این مغز ها خودمو به زور جا دادم:بله اونی که ملاحظه میکنین نیشش بازه منم!!!

نه آخه فک کن دختره بغل دست من همین جور درس میخوند و گوله گوله موهاشو میکند یه چیزی میگم یه چیزی میشنویاون یکی سه تا کتاب گذاشته بود رو هم دو تا رو پاش یکی رو سرش یکی هم با دندون نگه داشته بود هی با استرس بهشون نگاه میکرد مبادا چیزی از قلم بیفتهخوب به توصیه شما دوسه تان عزیز بلوتوث مو روشن کردم ... آقا ما هر چی سرچ کردیم تو بگو یکی مگه پیدا میشد آخر سر یدونه پیدا شد!!! واسش یه عکس مسخره فرستادم بهم تکست داد ببین من رشته فلانم ترم چهار٬ تو عکسهای آزمایشگاه فلانو داری؟؟؟منم که شیطونیم گل کرده بود گفتم آره الان میفرستم!!!

بعد چی فرستادم یه آهنگ ... حالا طرف هم که نمیدونست آهنگه با دل خوش باز کرد و یه دفعه کتابخونه مث بمب منفجر شد با صدای افشین:

آهای خانوم خوشگله ......

خوشم میاد همه با اعتماد به نفس کامل برگشتن طرف صدا!!!

کتابخونه برای چند دقیقه رفت رو هوا ... بعد هم مسئولش اومد یه جیغ زد و همه رو ساکت کردمنم که دیدم نزدیکه که شناسایی بشم بساطمو جمع کردم به یه سمت دیگه خزیدم!!! در این مرحله چیپس و آبمیوه ای رو که از قبل تدارک دیده بودم در آوردم و خرچ خرچ شروع کردم خوردن ... یه دختره کنارم بود تعارف کردم دوتایی شروع کردیم خرچ خرچ کردن بعد این آبمیوه تموم شده بود هی هورت کشیدم دوباره این زنه اومد برگشت اومد گفت مگه کتابخونه جای چیپسه هی سر و صدا میکنی منم گفتم خانوم فشارم اومده پایین چیزی نداشتم بخورم

خانومه رفت با یه لیوان آب قند و کیک برگشت!!!! نه فک کنننننن!!! چه حالی کردم من ...

دوباره به یه قسمت دیگه رفتم اینبار دقیقا" جلو کولر گفتم دیگه سر و صدا نکنم که مجبور شم بلند شمدقت کردی چیا مینویسن رو میزا داشتم همونا رو میخوندم دقیقا" یه قسمت بود همه اسمها مال بچه های کلاس ما بودحالا هر کی هم مثلا" نوشته بود من مریمم نیما رو میخوام ...بعد که جلوتر رفتم دیدم بلهههههه!!! آمار خیلی ها در اومد اونایی هم که یه نموره شک داشتم مطمئن شدم!!! یه بیستایی اسم بود بعد جالبیش اینه اون وسط دست خط یکی از دوستای خودمو دیدم و کلی به حرفش خندیدم

ترجمه:خدایا یکی هم واسه ما پیدا کن یه عشقی چیزی(چه چیزی؟؟؟)

خوب دلش خواسته دیگهههههههه

بعد اینکه حس کنجکاویم حسابی ارضا شد یه چرت زدم که یهو گوشیم زنگ زددیگه این جزء برنامه هام نبودا آخر هم تابلو شدم ... یه کم با یه دختره گیس کشی کردم سر موبایل خوب حواسم نبود سایلنت کنم(بود هم نمیکردم!!!!) بعد هم از جام بلند شدم و آدامسمو چسبوندم به صندلی و رفتم!!!

ایشالا همون دختره بشینه روش...

* این رنگ جدید کامنتدونی بلاگفا چه مزخرفه

* دروغ نگفتم اگه بگم بعد از گل دوم پرسپولیس ساختمون به حدی لرزید که من از رو مبل پرت شدم پایینبا اینکه فوتبالی نیستم ولی کلی خوشحال شدم به قول داش ناصر دمشون گرم و سرشون خوش باد

* برادران دینی و عزیز محبت شما ثابت شده اس حتی الامکان از زدن "" و "" در کامنتهاتون خودداری کنید .... با تشکر!!!

 

رفتی از اینجا اما بدون نرفتی از یاد

ندیدی وقتی رفتی واست کی دست تکون داد!!!


لينك | نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:17 توسط N!L00
45
 !!!

یه حس میگه به اون روز نزدیکم نزدیک نزدیکتر ...

 


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:11 توسط N!L00
44
از بس با کیبورد نوشتم نوشتن معمولی واسم سخت شده اینم از شانس خوبه تو که مجبوری از سر دلسوزی خزعبلات منو بخونی و از سر محبت یه کامنتی بذاری

الان دوباره همون احساس غرق شدگی رو دارم چه فرقی میکنه تو چی میخوای تو چی فکر میکنی همه چی همون میشه که باید بشه تو فقط یه بازیگری که خواسته یا ناخواسته داری نقشتو بازی میکنی حالا یکی نقش اول بهش میوفته با کلی شهرت یکی هم مثه من میشه سیاهی لشگر یه چیزی تو همین مایه ها ... اعتقاداتم یکی یکی داره از بین میره پوچ گرا میدونی یعنی چی؟ ... اعتراف میکنم یه پوچ گرا شدم!

تو برو بچه های وبلاگ نویس کمتر میشناسم کسی احساساتشو بروز بده اگر هم بگه خیلی سربسته ولی من ترسی ندارم توئی که داری منو میخونی هر جور دوس داری در موردم قضاوت کن مهم نیست مهم اینه که من اینجا بنویسم و خالی بشم! اصولا این جزء عادتهای ماست که ندونسته در مورد دیگران بد قضاوت کنیم و بهشون وصله بچسبونیم !

مشکل من میدونی چیه؟!این که میخوام هر جور با بقیه رفتار میکنم با من رفتار بشه.وقتی واسه کسی ارزش قائلم اونم واسم ارزش قائل بشه وقتی دوس دارم طرف خوشحال باشه اونم خوشحالی منو بخواد وقتی به کسی راست میگم توقع دارم راست بشنوم و ... ولی نه!

بدبختی اینه که از وقتی چشم و گوشم باز شد مامانم باید بهم یاد میداد این توقعات بیجا رو نداشته باشم باید میگفت کسایی هستن که از ناراحتی من خوشحال میشن از دیدن اشکهای من لذت میبرن باید میگفت اگه خوبی کنم طرف یه چاقو برمیداره و زخمیم میکنه باید میگفت به کسی اعتماد نکنم چون اعتماد نمیبینم باید میگفت باید! ولی نگفت ...

به نظرت وقتی یه قلبی بشکنه اونم نه یه بار چند بار نه به دست یه نفر که چند نفر اون وقت بازم امیدی به ادامه حیاتش هست؟!

گاهی وقتها دوس داشتم یه پرنده بودم یه ماهی بودم یه اسب ... ولی "آدم" نبودم!نمیدونم چرا وقتی میخوان کسی رو تحقیر کنن بهش میگن حیوون نه به خدا زندگی حیوونها از خیلی از ماها بهتره٬اگه درندگی و خشونتی هم داشته باشن جزء خصلتشونه جزء ذاتشونه از همه مهمترش میدونی چیه اینکه به هم نوع خودشون کاری ندارن!اون وقت ما  "آدمیم" عقل داریم با همون عقلمون که خیلی بهش مینازیم همدیگه رو لت و پار میکنیم ... ولی جدا" من تا حالا نشنیدم مثلا" یه ببر یه ببر دیگه رو بکشه خوب یه حیوون دیگه رو چرا ولی هم نوع خودشو نه!

یا باز افتخار میکنیم به خودمون که "احساس" داریم ... ولی فک نمیکنم اینقدر که بعضی از ما دچار هوس میشیم و هر لحظه  یکی رو تو دلمون راه میدیم یه حیوون با جنس مخالفش داشته باشه انقدر که بعضی از ما کثیفیم یه حیوون نیست یا حسهایی مثه تنفر٬حسادت٬کینه٬خیانت و دروغ!اگر هم تو حیوانات وجود داشته باشه مسلما" خیلی ضعیفه ... البته فک نمیکنم چیزی به اسم دروغ یا پول پرستی و جاه طلبی وجود خارجی در جامعه حیوانات داشته باشه!

اینه که میگم کاش یه پرنده بودم یه ماهی یه اسب ... ولی "آدم" نبودم!

حالا شاید بگی امتیاز ما نسبت به حیوانات اینه که میتونیم پیشرفت کنیم ... خوب به نظر تو پیشرفت چه معنی میده؟اینکه لیسانس بگیری٬ ازدواج کنی ٬پولهاتو روز به روز بیشتر کنی٬خونه بخری؟؟؟ نه عزیزم اینا پیشرفت نیس ... اگه پیشرفت اینا بود خدا هم میگفت هرچه مدرک تحصیلی بالاتر حساب بانکی پُرتر تعداد همسر بیشتر جایگاه بهشتی شما والاتر!(نه مثه اینکه هنوز چیزی از اعتقاداتم باقی مونده!)

پیشرفت یعنی به جایی برسی که آدمهای اطرافتو خوشحالتر از قبل کنی یعنی روزی برسه که کسی دلخوری از تو نداشته باشه یعنی موقعی که همه از وجودت لذت ببرن اون حسهای بد رو از وجودت پاک کنی ...

خوب حالا اگه ادعات میشه که "آدمی" پس پیشرفت کن!

حتی اگه میتونی یه قدم بردار و "آدم" بودن خودتونشون بده!!!

اون موقع است که دیگه دلت نمیخواد یه پرنده بودی یه ماهی بودی یا یه اسب ...

وقتی تو "آدم" باشی منم دوست دارم یه "آدم" باشم ...

کسی نفهمید غمم چی بوده

دلیل یک عمر ماتمم چی بوده ...

یه صدایی داره بهم میگه سکوت کن!

باشه ...


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:1 توسط N!L00
43
سلام بر دوستان گلممممممFlower

از اونجایی که این پست طولانیه پیشنهاد میدم اگه بچه تون رو گازه یا احیانا با تل کانکت شدید آفلاین بخونید یا اصلا نخونید!!!

خوب من پنج شنبه شب به طور کاملا ناگهانی تصمیم گرفتم که جمعه یعنی فرداش برم نمایشگاه کتاب چون چندین تا کتاب بسیار بسیار مهم واسه دانشگاهم میخواستم !!!این بود که قرارهای لازمه رو با جاست فرندم گذاشتم و با خیالی آسوده سر بر بالین گزاردمالبته تو خبرها اعلام کرده بودن که دایی احمد هم قراره بیاد و شور شعف خاصی ملت رو گرفته بود و خیابونها رو گلبارون کرده بودن

صبح روز بعد با صدای مرغ همسایه از خواب برخواستیم و رخت و لباسمان را بپوشیدیم و همراه با پدر گرام و صد البته دوستمان عازم نمایشگاه شدیم و به هنگام خداحافظی با پدر اندکی هم ایشان را تیغ زدیم ... باشد که مقبول افتد!

پس از آن نیز با چشمانی اشکبار از پدر تقاضا کردیم سر جدشان دنبال ما نیایند پدر نیز سری به علامت تعظیم؟تایید؟ فرود آورده فرمودند:حالا بذار ببینم!... گازش را گرفتندی و رفتندی!

 ما کنار ورودی خرمشهر پیاده شدیم اولش که خیلی خلوت بود همین جور داشتیم میرفتیم چشممون خورد به "وضو خانه خواهران"!تصمیم گرفتیم بریم یک وضوئی هم بگیریم تا ثوابی هم برده باشیم !رفتیم تو ... من طبق معمول مقنعه مو گرفتم جلو دهنم یه کم که گذشت دیدم نه جدا" بویی وجود نداره!!!!!!نمیدونین من چقدر خوشحال شدم که ... این خوابه یا رویا؟!توالت عمومی بدون بو!!!دمشون گرم!بعد هم یه نگاهی به اطراف انداختیم دیدیم همه خواهران دارن وضو میگیرن ... البته با کرم پودر و رژ لب و این چیزا آخه میدونین من این چیزا رو خوب نمیشناسم!!!خلاصه از اون جایی که ما خیلی دخترای خوبی هستیم فقط رفتیم جلو آینه و کش چادر نداشته مون رو سفت کردیم و موهامونو کاملا بردیم تو مقنعه تا مبادا نگاه نامحرم بهشون بیفتهArabic Veil!!!

بعد هم اومدیم بیرون من گفتم یه لحظه بشینیم لب جدول من بند کفشامو ببندم که یه تانکر آب پاش اومد و یه صفایی به هیکل ما داد ... خوب من تو اینجور مواقع چی کار میکنم؟درسته!به علت اعصاب داغونم به شدت میخندم!!!

دیگه راه افتادیم به سمت غرفه ها که یهو کاملا اتفاقی دایی احمد اینا رو دیدیم!!!اینا یعنی دایی احمد و میثم(دوست دایی احمد)!!! انقدر از دیدن همدیگه تعجب کرده بودیم ... بعد هم تصمیم گرفتیم در معیت همدیگه بریم نمایشگاه گردی ... اینقدر ما چهار تا حرف زدیم اصلا حد نداره!همه شون نمیدونم چرا ساکت بودن؟!این وسط من هر چی انرژی داشتم صرف کردم بلکه دوستان دو کلمه حرف بزنن!!!اولش کلی دنبال ناشران دانشگاهی گشتیم ولی ناشر مورد نظرمون پیدا نشد ... رفتیم غرفه کودکان ... بعد زودی اومدیم بیرون!رفتیم غرفه های دیگه دایی احمد دو تا کتاب خرید  ... منم چیزی نظرمو جلب نکرد اکثر کتابا که مذهبی بودن ... فچ کنم میثم هم یه چند تایی کتاب خرید بعد دیگه اون ناشر به خصوص و پیدا کردیم... و کتابمونو خریدیم من که داشتمش دوستم خرید اونم با هزار تومن تخفیف!

خیلی خسته شدیم رفتیم رو پله ها یکم بشینیم که دیگه دایی احمد ما سه تا رو سورپرایز کرد و چند تا جعبه بزرگ گز که واسمون سوغاتی آورده بود بهمون داد!!! البته نمیدونم چرا نامرئی بودن ... ولی خیلی خوشمزه بودن!!!

تو بلندگو هی میگفتن بچه فلان قدی اسمشم اینه گم شده آخه من نمیدونم تو اون شلوغی آدم عاقل واسه چی باید بچه ۳ ساله و اینا رو بیاره نمایشگاه؟!Beggingحالا آوردی چشمت کور مواظبش باش ... دلم سوخت خیلی گناه دارن آخه همین جور اسم بود که میگفتن ...

 

دایی احمد دنبال یه ناشر به خصوص بود ولی گذاشته بودنش سر کار آدرس یه غرفه دیگه رو بهش داده بودن ... بنده خدا از شدت ناراحتی صداش میلرزید!خوب خیلی بده آدم سر کار بره!

میثم هم دنبال کتابهای کامپیوتر میگشت که خوشبختانه پیدا نکرد!!! چون دیگه ما از شدت خستگی و گرسنگی داشتیم جان به جان آفرین تسلیم میکردیم.

در آخر هم رفتیم اون وسط صحن مستقر شدیم تا اینکه دو تا از دوستان وبلاگ نویس دیگه "فنچ" و "دلارام جونمون!" بهمون ملحق شدن و دیگه مراسم خداحافظی رو به جا آوردیم .من و دوستم و دایی احمد رهسپار ترمینال شدیم.(تو کیفمون پر کتاب بود)

* اگه اونجا ویلچری فرقونی چیزی کرایه میدادن قطعا من به بالاترین قیمت میگرفتم هنوزم پاهام درد میکنهههههههه

*موبایل میثم نسوخت!!!معجزه اس ...

* این سوال خیلی حیاتیه حتما" جواب بدین:

هورمون تو بدن آدم "ترشح" میشه یا "تشریح" ؟؟؟

* دایی احمد نماینده رسمی اصفهانه! کلی تعریف شهرشونو کرد ... سعی میکنم در دویست سال آینده حتما" سفری به این شهر داشته باشم ببینم این همه تعریف میکنن راتس؟!البته عکسهای اون کتابه هم منو به شوق آوردااا!!!

*تو یکی از قسمتها حذب الله غرفه داشت فک کن!!!یه مشت آدم ... استغفرالله!وایسادن صحنه های جنگ و خونریزی میبینن اونم با چه شوقی!!!

* یه کاغذ لوله شده اونجا بی مصرف موند حیف شد حیف ... بازم حیف!!!

* یه جا مامانه داشت دست دخترشو میکشید دختره کوشولو بود بعد هی گریه میکرد میگفت:بابا کجایی مامان داره منو دعوا میکنه

*یه جمله قصار از دوستم:با هم بخندیم به هم نخندیم!!!دیگه وقتی دوستش من باشم شنیدن این چیزا ازش بعید نیس

*گشت ارشاد٬ پایگاه انتقال خون؟!جاشون اونجا بود؟؟؟؟؟

* کاملا" بی ربط >>>>>

    * روز خیلی خوبی بود وخـــــــــــــــیلی خوش گذشت جای همه تون خالی*


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:46 توسط N!L00
42

حتما" باید حرف بزنم؟!

فعلا" حرفی برای گفتن نیس ....

 

بعد نوشت  ، از طرف دایی احمد  : اینجا هیچ کسی از زندگی سیر نیست. خیالتون تخت تخت !  ( دوبار گفتم تخت ، یعنی تخت دو نفره  ) 

این عکسی هم که مشاهده می کنید یکی از مرفحین بی درد جامعه را نشون می ده که از بس خورده سیر شده. دشمن هم وقتی داشته این حرف را می زده ازش عکس گرفته و استفاده سو کرده

پس بی خود خاطر خودتون را مکدر نفرمائید هیچ جا خبری نیست

یعنی قرار نبود خبری باشه

 


لينك | نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:35 توسط N!L00
41
سلام دو سه تان

چه خبرا؟خوشششش میگذره؟اوضاع بر وفق مراده؟

اینا چه اهمیت داره!!!مهم اینه که روزا دارن میرن و تو باید حواست باشه ازشون استفاده کنی٬بهره برداری چمیدونم از همین چیزا که یه عده آدم خوشحال میان تو تلویزیون وهر روز واست بلغور میکنن...نمونه اش من!

خواب دانشگاه درس٬درس دانشگاه خواب!

روزای تعطیلم که خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااب!

یاسی راس میگفتا گفت سر سال تحویل خوابیدی دیگه تا آخر سال خوابی!!!

خواب بهترینه البته یه خواب راحت!

یادمه ترمهای پیش یکی از استادامون میگفت وقتی میخواین بخوابین پتو رو بکشین رو سرتون و یه لحظه فک کنین مردین! اگه جدا" بری تو نخش خیلی ترس داره هاااا مُردنو نمیگم اینکه ببینی دیگه تموم شد! تو موندی و یه عالمه کارهای ؟؟؟

ساعتو میذارمو میخوابم ... یه سگ سیاه وحشی داره دنبالم میکنه منم نمیتونم فرار کنم اومد نزدیکمم... میپرم از خواب یه لیوان آب میخورم دوباره ... خونه مون داره میسوزه من جیغ میزنم کمک میخوام گرماشو احساس میکنم ... پا میشم تمام صورتم عرق کرده میرم صورتمو میشورم تصمیم میگیرم نخوابم یه کتاب برمیدارم و زل میزنم بهش ... دارم راه میرم یهو زیر پام خالی میشه از یه دره عمیق آویزونم دستام شل میشه دارم میوفتم..بوم از تخت افتادم پایین!حالا پایین تخت چیه یه چندین تا لیوان و بشقاب و چااااقو! البته بدون آشغالاشاینکه لیوانه شکست فدای سرم موندم چاقوئه چرا انقدر تیز بود لامصب!!!

خوابهای من بالاترین درجه وضوح و رنگ بندی داره کیفیت در حد فیلمهای هالیوودیاینه که باید جام باشی تا بفهمی چه جوری با دیدنشون وحشت میکنم در حد مرگ!

خیلی وقته که خواب خوب ندیدم از اونا که دوس داری هیچ وقت بیدار نشی یا اگه بیدار شدی بخوابی و بقیه شو ببینی!!!

* از اون روز که استاد سر کلاس با ما حرف زد حالم بهترهخیلی ها هم حالشون بهتر شد!

* به نظرت میشه تو ۲۰ سالگی دوباره از نو شروع کرد؟! یا دیره؟

آدما متولد میشن اون موقعی که خودشون بخوان!

اینم یه جمله قصار از من!!! ..... سوووووووت

* به شدت هوای شمال و کردم  

جنگل ٬ دریا٬ هوای تمیز٬صدای امواج

بارووووون ... و باران!

 

میخوام بخوابم ... لطفا" بیدارم نکن!

آدما راحت میتونن دروغ بگن نمونه اش پی نوشت اول!!

"آدما"... هه ... چه توهمی!!!

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:29 توسط N!L00
39
سلام

هفته پیش رفتم سینما دو تا فیلم دیدم اولیش "به همین سادگی" بود یه فیلم با بازیگرای بی نام و نشون به نظرم این فیلمو فقط آقایون باید برن ببینن خصوصا اون دسته از آقایونی که  بچه داری و کار منزل و کار نمیدونن!فیلم درباره یه روز معمولیه یه زن خونه دار بود که چطور برای همه چی و همه کس وقت میذاره خصوصا شوهر و بچه هاش اونوقت اینقدر درگیره که حتی وقت نکرده ابروهاشو برداره و صورتشو اصلاح کنه! ... از این دسته زنها زیادن تو جامعه ما حالا نتیجه اش چیه ... شوهره نصفه شب میاد خونه شامشو بیرون خورده مثه جنازه یه راست میره تو تخت!هر دوتاشون مقصرن میدونی ... زنه مقصره چون داره خودشو فدا میکنه خودشو نادیده میگیره تبدیل شده به پرستار بچه آشپز رخت شور ... خودشو وقف زندگیش کرده .مرده هم مقصره چون حتی خوردن یه شام دو نفره ٬گفتن یه خسته نباشید٬... رو هم از زنش دریغ کرده ٬مسایل کار و میاره تو خونه و فک میکنه چون داره مادیات رو تامین میکنه خیلی هنر کرده و همین قدر بسه!!!

من خوب نمیتونم در این موردها حرف بزنم ولی اول فیلم با دوستام اون زن و شوهرو کلی مسخره کردیم!! اما فیلم که تموم شد وقتی از سالن اومدیم بیرون دیدیم این زن و شوهره چقدر شبیه پدر و مادر خودمون بودن!!!

دومین فیلم هم "دایره زنگی" بود.مثلا قراره که باهاش بخندی و میخندی!من که بیشتر به خاطر مهران مدیریش رفتم!کل فیلم رو دیش و ال ام پی و این حرفا بود البته نباید از آرایش فوق العاده چشمگیر بازیگراش گذشت که خودش یه کلاس درس بود واسه ما خانوماااا ...خلاصش که خوشمان آمد.این دیش ماهواره هم داره نقش مهمی تو این فیلمای ما بازی میکنه هااا ...

البته من خودم تصمیم گرفتم بعد از اخذ مدرک لیسانسم برم تو کار نصب ماهواره!چیه میخندی؟ از بیکاری که بهتره! درآمد عالی ... نمونه زنده اشم خودم دیدم همین آقایی که میاد واسه ما اولین باربا پراید اومد بار دوم پژو دفعه سوم پرشیا این بار آخری که با زانتیا اومده بود!و باعث شد دو تا شاخ ناقابل رو سر مبارک ما جوونه بزنه ... جالبیش اینه که طرف جز این شغل کار دیگه ای نداره!

تمام مدت هم که مشغول کار بود این موبایلش همین جور زنگ میخورد و از این ور و اون ور شهر واسه دو هفته دیگه وقت میگرفتن!آخر کار هم با اینکه مثلا آشنا بود کلی ما رو تیغ زد و رفت!

* ما یه نصفه روزمونو گذاشتیم پای نت یه قالب باحال شنگول پیدا نکردیم واسه این طفل معصوم فعلا با همین چاقوکش سر کنیم تا بعد!آی من اگه یه چاقو بگیرم واسه خودم ... چه شود!!!

مرا اینگونه باور کن ...

کمی تنها٬کمی خسته٬کمی از یادها رفته...

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:40 توسط N!L00
38
                           «مـــــــــــــــــــــاه من»

ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره

دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن

همه که پر ترک مثل تو و من نمیشن

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گریه پناه آدماس

تر و تازه موندن گل مال اشک شبنم هاس

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه

ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثه تو

خیلی ها با زخمهای زندگی آشنان مثه تو

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا

هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

پ.ن۱:قرار نبود چیزی بنویسم!!!ولی مگه میشه عشقت نامزد کنه بهش تبریک نگی؟! پانی خوشگلم نامزدیت مبارک

عروسی هم که ما دعوتیم خودم میدونم! خوشبخت بشی عزیزم

پ.ن۲:من که بازی دعوتتون میکنم آدمو ضایع میکنین حالا اسم میگم که مجبور بشین شرکت کنین(همون۶ کلمه ایه!)

محسن٬پانی٬باران٬سایه٬مجتبی٬نیلوفر

پ.ن۳:میبینم که هنوز بعضی ها نرفتن عضو انجمن بشن آها خودت فهمیدی دیگه؟!زود باش ...

پ.ن۴:با توجه به شعر بالا پس من خیلی خیلی آدمم نه؟!

بازم دقت کنید من قرار نبود چیزی بنویسما!!!

 

 

 

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:9 توسط N!L00