تبليغاتX
تلخ...اما دوست داشتنی! - 43
تلخ...اما دوست داشتنی!
43
سلام بر دوستان گلممممممFlower

از اونجایی که این پست طولانیه پیشنهاد میدم اگه بچه تون رو گازه یا احیانا با تل کانکت شدید آفلاین بخونید یا اصلا نخونید!!!

خوب من پنج شنبه شب به طور کاملا ناگهانی تصمیم گرفتم که جمعه یعنی فرداش برم نمایشگاه کتاب چون چندین تا کتاب بسیار بسیار مهم واسه دانشگاهم میخواستم !!!این بود که قرارهای لازمه رو با جاست فرندم گذاشتم و با خیالی آسوده سر بر بالین گزاردمالبته تو خبرها اعلام کرده بودن که دایی احمد هم قراره بیاد و شور شعف خاصی ملت رو گرفته بود و خیابونها رو گلبارون کرده بودن

صبح روز بعد با صدای مرغ همسایه از خواب برخواستیم و رخت و لباسمان را بپوشیدیم و همراه با پدر گرام و صد البته دوستمان عازم نمایشگاه شدیم و به هنگام خداحافظی با پدر اندکی هم ایشان را تیغ زدیم ... باشد که مقبول افتد!

پس از آن نیز با چشمانی اشکبار از پدر تقاضا کردیم سر جدشان دنبال ما نیایند پدر نیز سری به علامت تعظیم؟تایید؟ فرود آورده فرمودند:حالا بذار ببینم!... گازش را گرفتندی و رفتندی!

 ما کنار ورودی خرمشهر پیاده شدیم اولش که خیلی خلوت بود همین جور داشتیم میرفتیم چشممون خورد به "وضو خانه خواهران"!تصمیم گرفتیم بریم یک وضوئی هم بگیریم تا ثوابی هم برده باشیم !رفتیم تو ... من طبق معمول مقنعه مو گرفتم جلو دهنم یه کم که گذشت دیدم نه جدا" بویی وجود نداره!!!!!!نمیدونین من چقدر خوشحال شدم که ... این خوابه یا رویا؟!توالت عمومی بدون بو!!!دمشون گرم!بعد هم یه نگاهی به اطراف انداختیم دیدیم همه خواهران دارن وضو میگیرن ... البته با کرم پودر و رژ لب و این چیزا آخه میدونین من این چیزا رو خوب نمیشناسم!!!خلاصه از اون جایی که ما خیلی دخترای خوبی هستیم فقط رفتیم جلو آینه و کش چادر نداشته مون رو سفت کردیم و موهامونو کاملا بردیم تو مقنعه تا مبادا نگاه نامحرم بهشون بیفتهArabic Veil!!!

بعد هم اومدیم بیرون من گفتم یه لحظه بشینیم لب جدول من بند کفشامو ببندم که یه تانکر آب پاش اومد و یه صفایی به هیکل ما داد ... خوب من تو اینجور مواقع چی کار میکنم؟درسته!به علت اعصاب داغونم به شدت میخندم!!!

دیگه راه افتادیم به سمت غرفه ها که یهو کاملا اتفاقی دایی احمد اینا رو دیدیم!!!اینا یعنی دایی احمد و میثم(دوست دایی احمد)!!! انقدر از دیدن همدیگه تعجب کرده بودیم ... بعد هم تصمیم گرفتیم در معیت همدیگه بریم نمایشگاه گردی ... اینقدر ما چهار تا حرف زدیم اصلا حد نداره!همه شون نمیدونم چرا ساکت بودن؟!این وسط من هر چی انرژی داشتم صرف کردم بلکه دوستان دو کلمه حرف بزنن!!!اولش کلی دنبال ناشران دانشگاهی گشتیم ولی ناشر مورد نظرمون پیدا نشد ... رفتیم غرفه کودکان ... بعد زودی اومدیم بیرون!رفتیم غرفه های دیگه دایی احمد دو تا کتاب خرید  ... منم چیزی نظرمو جلب نکرد اکثر کتابا که مذهبی بودن ... فچ کنم میثم هم یه چند تایی کتاب خرید بعد دیگه اون ناشر به خصوص و پیدا کردیم... و کتابمونو خریدیم من که داشتمش دوستم خرید اونم با هزار تومن تخفیف!

خیلی خسته شدیم رفتیم رو پله ها یکم بشینیم که دیگه دایی احمد ما سه تا رو سورپرایز کرد و چند تا جعبه بزرگ گز که واسمون سوغاتی آورده بود بهمون داد!!! البته نمیدونم چرا نامرئی بودن ... ولی خیلی خوشمزه بودن!!!

تو بلندگو هی میگفتن بچه فلان قدی اسمشم اینه گم شده آخه من نمیدونم تو اون شلوغی آدم عاقل واسه چی باید بچه ۳ ساله و اینا رو بیاره نمایشگاه؟!Beggingحالا آوردی چشمت کور مواظبش باش ... دلم سوخت خیلی گناه دارن آخه همین جور اسم بود که میگفتن ...

 

دایی احمد دنبال یه ناشر به خصوص بود ولی گذاشته بودنش سر کار آدرس یه غرفه دیگه رو بهش داده بودن ... بنده خدا از شدت ناراحتی صداش میلرزید!خوب خیلی بده آدم سر کار بره!

میثم هم دنبال کتابهای کامپیوتر میگشت که خوشبختانه پیدا نکرد!!! چون دیگه ما از شدت خستگی و گرسنگی داشتیم جان به جان آفرین تسلیم میکردیم.

در آخر هم رفتیم اون وسط صحن مستقر شدیم تا اینکه دو تا از دوستان وبلاگ نویس دیگه "فنچ" و "دلارام جونمون!" بهمون ملحق شدن و دیگه مراسم خداحافظی رو به جا آوردیم .من و دوستم و دایی احمد رهسپار ترمینال شدیم.(تو کیفمون پر کتاب بود)

* اگه اونجا ویلچری فرقونی چیزی کرایه میدادن قطعا من به بالاترین قیمت میگرفتم هنوزم پاهام درد میکنهههههههه

*موبایل میثم نسوخت!!!معجزه اس ...

* این سوال خیلی حیاتیه حتما" جواب بدین:

هورمون تو بدن آدم "ترشح" میشه یا "تشریح" ؟؟؟

* دایی احمد نماینده رسمی اصفهانه! کلی تعریف شهرشونو کرد ... سعی میکنم در دویست سال آینده حتما" سفری به این شهر داشته باشم ببینم این همه تعریف میکنن راتس؟!البته عکسهای اون کتابه هم منو به شوق آوردااا!!!

*تو یکی از قسمتها حذب الله غرفه داشت فک کن!!!یه مشت آدم ... استغفرالله!وایسادن صحنه های جنگ و خونریزی میبینن اونم با چه شوقی!!!

* یه کاغذ لوله شده اونجا بی مصرف موند حیف شد حیف ... بازم حیف!!!

* یه جا مامانه داشت دست دخترشو میکشید دختره کوشولو بود بعد هی گریه میکرد میگفت:بابا کجایی مامان داره منو دعوا میکنه

*یه جمله قصار از دوستم:با هم بخندیم به هم نخندیم!!!دیگه وقتی دوستش من باشم شنیدن این چیزا ازش بعید نیس

*گشت ارشاد٬ پایگاه انتقال خون؟!جاشون اونجا بود؟؟؟؟؟

* کاملا" بی ربط >>>>>

    * روز خیلی خوبی بود وخـــــــــــــــیلی خوش گذشت جای همه تون خالی*


لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:46 توسط N!L00